تاريخ : سه شنبه نوزدهم شهریور 1392 | 0:32 | نویسنده : پروانه فروزنده

روزي استادي از كنار مدرسه اي عبور مي كرد . وارد مدرسه شد و در كلاسي از معلم سراغ بهترين شاگرد را گرفت . پسري مؤدب را به او نشان دادند كه با نگاه براق و نافذ و پيشاني بلندش قبل از هر سؤالي هوشمندي و ذكاوت خود را نمايان مي ساخت . استاد از او پرسيد : براي چه درس         مي خواني ! پسرك كمي فكر كرد و پاسخ داد : فعلاً چيزي نمي دانم . فقط مي خواهم در كاري كه انجام مي دهم بهترين باشم .

استاد تبسمي كرد و از معلم خواست تا معمولي ترين و عادي ترين شاگرد كلاس را به او نشان دهند . پسركي شيطان و متبسم را به او معرفي كردند كه در عين معصوميت ناآرامي كودكي در وجودش موج مي زد . استاد كنار او نشست و گفت : براي چه درس مي خواني !؟ پسر با لبخند                  گفت : مي خواهم بين دو كوه در دو سمت دهكده يك پل بزرگ بزنم !

استاد از آن مدرسه بيرون آمد و خطاب به شاگردانش گفت : آن شاگرد زرنگ و باهوش يك مدير خوب و ورزيده مي شود . اما اين پسرك بازيگوش در تمام اين ديار شهره خواهد شد . او بزرگترين مهندس طراح سرزمين خواهد شد و ارج و قربي زياد پيدا خواهد كرد .

يكي از شاگردان با تعجب گفت : اما او كه يك شاگرد معمولي است و مثل آن شاگرد زرنگ فعال و پويا نيست !؟

استاد تبسمي كرد و پاسخ داد : او از همين الان مي داند كه قرار است چه كاري را انجام دهد .               هدف داشتن ، مهمتر از زرنگ بودن است .